تبليغاتX
باچتری از باران و دلتنگی
شعرها و دلنوشته ها
تقدیم به حضرت قاسم بن الحسن ( ع )

اين جوان کيست ؟ که گل صورت از او دزديده است
سيزده بار زمين دور قدش چرخيده است

رو به سرچشمه زيبايي ودرياي وفا
ماه ازاوست که اين گونه به خود باليده است

خاک پرسيد : که سرچشمه اين نور کجاست
عشق،انگشت نشان داد که اوتابيده است

پيش او شور شهادت زعسل شيرين تر
آسمان ميوه احساس زچشمش چيده است

گرچه هفتاد و دو لاله همه از ايل بهار
باغ سرسبز تر ازاو به جهان کي ديده است؟

اسب آرام ، رهاکرد ، گلي رادرخاک
کربلا ديد ، که ماهي به زمين غلتيده است
...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

بايد بهار کرد دوباره نگاه را

خط زد تمام خاطره هاي سياه را

 

شب روبروي پلک زمين ايستاده است

بايد گشود پنجره ي رو به ماه را

 

بايد قبول کرد در اين جاده ي شلوغ

که اشتباه آمده ام طول راه را

 

با من بيا که رد شوم از مرز دلهره

سقفي بيابم اين دل بي سر پناه را

 

با من بيا که از لب اين آب مهربان

از عشق پر کنيم عطش هاي آه را

 

دلخوش به دست هاي شما ايستاده ايم

تکرار مي کنيم اگر اشتباه را

 

من دوست دارم از تو بگويم هنوز هم

تا مهر پر کند تب خرداد ماه را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

 

                                                         نامه

 

حيدر سلام، حال شما خوب است حال دل مرا که نمي داني

اين روزها که مي گذرد بد نيست تنهايي و سکوت و پريشاني

 

من را ببخش اينکه تو را امشب با نام کوچکت به دلم گفتم

اين روزهاي دلهره آور را پيش دلي شکسته نمي ماني

 

آسوده خواب رفته اي يا اينکه قلبت به فکر مردم اين شهر است

بندر ولي شکسته و نا آرام دريا ولي گرفته و طوفاني

 

تقويم هاي کهنه ورق خوردند: ديروزهاي خاطره و زيبا

امروزهاي حسرت و بغض آلود فرداهاي ابري و باراني

 

ديشب کسي به هيأت فرماندار در خوابهاي مضطربم چرخيد

گفتم: چقدر خاکي و مردمدار گفتم: چقدر روشن و نوراني

 

تو آن ستاره اي که شب ما را روشن شبيه آيينه ها کردي

اما غبار آينه را پوشاند تاريک شد هواي غزلخواني

 

اين نامه هم سکوت، خداحافظ، من آه ...، من شکسته دلي، من اشک

اما به رنگ خاطره اي روشن در قلبها هميشه تو مي مانی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

روزی دلم کنار درختان بهار شد

مثل پرنده های غزلخوان بهار شد

 

آنگاه روز اول باران به آسمان

رو کرد و کوه و دشت و بیابان بهار شد

 

چیزی شبیه عشق به جانم جوانه زد

دل بیقرار و مست و پریشان بهار شد

 

دل دل نبود معجزه ای در شگفت بود

حتی شبانه های زمستان بهار شد

 

آتش ، زمین خشک خدا ، سنگ ، زندگی

هر جا که بود هر چه فراوان بهار شد

 

هر جا که بود هر چه غزل مهربان شکفت

هر چه غزل به هیأت انسان بهار شد

 

اما دریغ خاطره ها بارور نشد

اما دریغ خاطره ی نان بهار شد

 

اما دریغ فکر بهار از سرم پرید

پائیز زرد و مضطرب از جاده ها رسید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

پرسيــده ام از ابــرهاي تشنــه نامــت را

جاري كــن اي باران غـــزل هاي كلامت را

 

اين روزها بادي كه مي پيچد ميــــان شهر

آورده با خود صبــــح ها عطـــر سلامت را

 

قـــرآن بخـــوان با لهجه ي دريا و ابريشم

در باور دنيا شكــــوفـــــا كــن قيامت را

 

من جبرييلي مست مستم ، مي پرست تو

پيوسته در من تازه كــــن شور مدامت را

 

اما بدان دســـــت از نگاهت بر نمي دارم

گُـــــم مي كنم هر چند گاهي رد گامت را

 

تا زنده هستـــم هر كجا باشم يقين دارم

با شعرهايم جـــــــار خواهم زد پيامت را

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

به روح پدرم که سبز بود و سترگ

 

   این روزها که می گذرد عاشقانه نیست

گل نیست ، عطر نیست ، غزل نیست ، شانه نیست

 

 این روزها که می گذرد در دل کسی

از اتفاق سبز شکفتن نشانه نیست

 

من هستم و خیال تو وحرفهای تو

با یک دل گرفته که در آن بهانه نیست

 

گفتی ز شهر عشق سفرکن ، نمی شود

( بحری است بحر عشق که هیچش کرانه نیست )

 

* * *

 

این روزها پدر! تن این شهر خسته است

چیزی به جز دروغ به ذهن زمانه نیست

 

خالی است بندر از تو قلیان و طعم چای

یاد تو روی صندلی قهوه خانه نیست

 

تو نیستی پدر...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

این ابرها

 

باران گذشته ای و غزل نیز مانده ای

 

مثل بهار در دل پاییز مانده ای

 

 

خردادها اگر چه فراوان رسیده اند

 

اما هنوز سبز و دل انگیز مانده ای

 

 

نامت شناسنامه ی گلهای عاشق است

 

از عشق و آب و آینه لبریز مانده ای

 

 

تا شعر تازه بر لب فریاد بشکفد

 

مثل همیشه مست و غزل خیز مانده ای

 

 

با لحظه های غربت و افسوس رفته ای

 

با روزهای خاطره آمیز مانده ای

 

 

این ابرها به جای دلم گریه می کنند

 

باران گذشته است وتو یکریز مانده ای ...

 

 

             کاش...

 

حالا شبیه شعر بیا در نگاه من

 

بنشین که عطر گریه بگیرد پگاه من

 

 

تقویم های کهنه ورق می خورند و باز

 

چیزی به رنگ اشک نشسته به راه من

 

 

خردادهای تازه مرا دوره کرده اند

 

از نو بهار کن همه ی روز و ماه من

 

 

دارد به رودخانه غزل ریز می شود

 

این سرخ آتشی که فرو خورده آه من

 

 

ای کاش مثل خاطره ها تازه می شدند

 

آن روزهای سبزتر دلبخواه من

 

 

ای کاش  لحظه های من، ای کاش روزها

 

ای کاش ها ردیف شده در نگاه من ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

 

ستاره زیر پر ابر و آسمان خاموش  

تمام شهر از این داغ بیکران خاموش

 

    زمین به دور خودش چرخ خورد هجده بار

شبیه ساعت تبدار وناگهان خاموش

 

زمین به خودش چرخ خورد و نامت را

به هر زبان که رسانید آن زبان خاموش

 

تو در کجای جهان زیر خاک پنهانی

که بی نگاه تو هر گوشه از جهان خاموش

 

برای وصف تو از آسمان فرشته رسید

سه آیه شرح تو را گفت و شد دهان خاموش

 

#

زمین به دور خودش  چرخ خورد و روز نخست

                      تو زاده می شوی وچشم آسمان روشن .

                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

به معلمینم : ازمهد کودک تا دانشگاه

 

 

آغاز می کنم غزلم را به نامتان

تا پاسخی شود به جواب سلامتان

 

یادش به خیر فرصث زیبای کودکی

درس انار و خنده ی آیینه فامتان

 

از آب گفته اید که ما تازه تر شویم

پیغمبر شما گل و باران امامتان

 

دریایی از شکوفه ی بادام و عطر سیب

هر صبح زود می شکفد از کلامتان

 

سر می زند برای نشستن سر کلاس

خورشید – با اجازه – از پشت بامتان

 

در سطر سطر دفتر مشق پرنده ها

ثبت است بر جریده ی عالم دوامتان .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

آب آمد و کنار لبان تو ايستاد

شرمنده شد توان خودش را به آب داد

يک آبشار دور دهان تو چرخ زد

يک لحظه خيره ماند به آن برق امتداد...

که در نگاه روشن تو بي قرار بود

مثل پرنده هاي پر از رعد و برق و باد

با يک سکوت خيره به دست تو بغض بغض

با يک نگاه خيره به رزم تو شاد شاد

بعد از شب وداع تو تقويم لحظه ها

مثل غروب بود در آن شور بامداد

از آن همه حماسه فقط مشک تشته اي

مانده است بين غربت نيزارها به ياد

مي خواستم که دست تو مشق شبم شود

باران نشست بر تب پيشاني مداد 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

 

 

 

از زبان اباعبداله (ع) خطاب به سکينه خاتون

 

 

بخواب دختر من خواب خوش ببين امشب

بخواب تا که بخوابد تب زمين امشب

براي ديدن آن خواب کوچک و معصوم

چقدر ماه نشسته است در کمين امشب

صداي زوزه اگر مي وزد مترس بخواب

نشسته غيرت عباس پشت زين امشب

بگو روايت ما را به آب هاي روان

که تشنه تشنه بسوزند شرمگين امشب

تو آه مي کشي و خاک تشنه صحرا

عطش گرفته از اين آه آتشين امشب

به ياد غربت تو مثل ابر مي بارم

شروع مي شود اين گريه از همين امشب

نشسته اي و به اين فکر مي کني شايد

که روزگار چه دارد در آستين فردا

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

  

 

وقتي نمازها همه حول نگاه توست

شايد که کعبه هم نگران سپاه توست

 

بي شک " سعيد" نيز به چشمت اقامه کرد

رو مي کنم به قبله ي سرخي که راه توست

 

هر صبح با اذان علي اکبر تو عشق

تکرار مي شود که بگويد پگاه توست

 

هر روز و شب به خاک شما سجده مي برم

خاکي که ذره ذره ي آن بارگاه توست

 

( خورشيد سر برهنه برون شد ز کوهسار)

تا بنگرد به غيرت سقا که ماه توست

 

اين شعله ها که در نفس باد مي دود

گردو غبار حادثه يا اشک و آه توست

 

طوفان فرو نشست ولي کربلا هنوز

چشم انتظار بيرق سبز نگاه توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

 

در عرض عشق عرض زمین را قدم بزن

حال مرا بگیر و غمم را به هم بزن

 

حال مرا خیال مرا آفتاب کن

با خنده روسیاهی دل را قلم بزن

 

تا رود از نواحی چشمم گذر کند

با پلک های خیس من از عشق دم بزن

 

یک بار ...نه... دو بار...نه...هربار خواستی

باهر بهانه قلب مرا بیش و کم بزن

 

آتش به روی عاشقی سینه ام بریز

باران به جان تشنگی این دلم بزن

 

فردا بیا کنار پریشانیم بمان

آهسته در حوالی این دل قدم بزن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

انداخت باز آب دهان را به رودها

یعنی تمام شد همه بود ونبودها

 

کبریت زد دوباره به سیگار و بازهم

شاعر کشید خاطره اش را به دودها

 

انگار روز اول اردیبهشت بود

وقتی طلوع کرد سلام و درودها

 

آن روز و روز بعد و دو سه هفته بعدتر

گل کرده بود خنده و گفت و شنودها

 

اما چه زود عشق به تلخی تمام شد

نفرین به عاشقی و فرازو فرودها

 

آن حرف های هفته ی اول قشنگ بود

آن فحش های هفته ی آخر چه بود ...ها؟

 

کبریت زد دوباره به خود باز شاعری

یعنی تمام گشت از این پس سرودها...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

« نگاه در ناگهان »

اي شهر اي سكوت در آتشفشان رها

لبخند مي زني به تمام جهان رها

 

از خاك كوچه هاي تو خورشيد مي چكد

هر گوشه گوشه ات شده يك آسمان رها

 

مثل صداي روشن الله اكبرت

بين مناره هاي تو بوي اذان رها

 

فردا گواه تازه اي از غربت توأند

اين پاره هاي مانده  که از استخوان رها

 

ديروز بال هاي تو مي سوخت در سكوت

فردا ولي صداي تو در بيكران رها

 

فردا پرنده عشق غزل آسمان درخت

فردا نگاه آينه در ناگهان رها

 

 

 

 

 

« هشت خوان حماسه »

سهم من از تمام غزل هاي روبرو

يك تكه استخوان شكسته است در گلو

 

تو مثل باد تا لب باران وزيده اي

من مثل يك پرنده كه در حال جستجو

 

با من كه در زمينه ي ترديد مانده ام

حرفي بزن چكيده اي از آسمان بگو

 

اين نامه ها ادامه ي فريادهاي توست

پژواك عاشقانه ي يك فصل آرزو

 

يك آرزوي سرخ كه در سينه ي زمين

با سبز هاي تازه شكفت از هزار سو

 

مي خوانم از ترنم پيشانيت نماز

مي گيرم از زلال غزل خوانيت وضو

 

از هشت خوان حماسه گذشتيد و ما هنوز

در ابتداي حادثه با شرم روبرو ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

حالا بیا که خاک پر از ربنا شود

 

تا سنگ در مسیر عبورت طلا شود

 

حالا بیا که غربت شبهای بی کسی

 

با چشم های روشن تو آشنا شود

 

شهری که در سکوت سیاهش شکسته بود

 

وقتش رسیده با نفست هم صدا شود

 

وقتش رسیده ماه برقصد به دور تو

 

وقتش رسیده پنجره رو به تو وا شود

 

ای کاش روز آمدنت دل حضور داشت

 

تا مثل یک پرنده به راهت رها شود

 

قسمت کنی میان همه آب و دانه را

 

آن گاه دل کنار تو غرق خدا شود...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

سه شنبه هشتم آبان است  روز بسیج دانش آموزی و من تازه صبحگاه مدرسه ام را تمام کرده ام. در مورد شخصیت شهید فهمیده حرف زده ام و باور کنید بی اغراق کلامم را با این دو بیتی قیصر امین پور به پایان برده ام:

تو همچون غنچه های چیده بودی

که در پر پر شدن خندیده بودی

مگر راز حیات جاودان را

تو از فهمیده ها فهمیده بودی

حالا در هنرستان کاردانش ابوریحان بیرونی آبدان هستم و می روم تا به بقیه ی کارهای پرورشی رسیدگی کنم که آهنگ دلنشین SMS موبایل در گوشم طنین می اندازد شاید خبر تازه ای، لطیفه ای، پیغام شادی بخشی و ... باشد آن را می خوانم از هاشم کرونی شاعر و روزنامه نگار شیرازی است، کوتاه و مختصر ( قیصر شعر ایران هم رفت) شوکه می شوم سقف دفتر نزدیک است روی سرم خراب شود خبر را  اول از همه به مدیر آموزشگاه که ابراهیم درویشی شاعر خوب همشهری است می دهم خیلی دلگیر می شود. بعد به سید مرتضی کراماتی زنگ می زنم او حالش از ما خیلی خرابتر است. هنوز باور نمی کنم که ناگهان چقدر زور دیر شده باشد آخر همین دیروز عصر به واسطه ی مطلبی به خلیل عمرانی در تهران زنگ زده بودم و او خبر از دفاعیه ی داده بود که ظهر همان روز در مورد ( غزل عاشقانه بعد از نیما) از پایان نامه اش کرده بود استاد راهنما نیز قیصر بود که در جلسه حاضر شده بود، درنگ نمی کنم به عمرانی زنگ می زنم که البته دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است به کرونی زنگ می زنم خبر را تایید می کند و اینکه صبح اول وقت آرش شفاعی و محمد جواد آسمان برایش SMS کرده اند نا خودآگاه چشمم خیره می شود به شعاری که در اول سال تحصیلی تایپ کرده بودم و زده بودم بالای در دفتر شعار که نه شعری ماندگار از قیصر که آدم را می برد به حال و هوای کودکی ( روز اول لاله ای خواهم کشید _ سرخ بر تخته سیاه مدرسه ) و بعد سیل پیام های کوتاه تسلیت است که روانه می شود .

ذهنم را دوره می کنم و برمی گردم به اولین دیدار با او فکر می کنم مهر 74 است جشنواره شعر دفاع مقدس در اصفهان من به اتفاق سید مرتضی و عبداله علیپور شاعر و خطاط کنگانی در این جشنواره شرکت کرده ایم قیصر با خانواده اش آمده است سید مرتضی چند تایی عکس به یادگار می اندازد و چه شب زیبایی است و بعد قیصر چند تا غزل می خواند :

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

گواهی خواهید اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

این غزل را برای اولین بار است که می شنوم و چقدر به دلم می نشیند .

بعد دوباره اردیبهشت 77 شیراز با همه زیبای هایش مرا به دیدار دوباره با قیصر فرا می خواند به اتفاق قزوه آمده است تا با خسرو قاسمیان و دکتر حسنلی داوری شعر دانشجویان ایران را بر عهده بگیرند و البته من نیز در قالب دانشجو در این مسابقات شرکت کرده ام بحث در مورد جوانی است که آن روزها رباعی می سرود و چه زیبا می سرود ایرج زبردست. قیصر نکات ارزنده ای را گوش زد می کند و جمع نیز سراپا گوش اند به کنارش می روم غزل می خوانم و او مرا تشویق می کند و البته این تشویق زمانی بیشتر می شود که می شنود جنوبی ام.

خبر تصادفش را شنیده بودم و اینکه بعد از تصادف کمتر در محافل ادبی آفتابی می شود و با بیماری های مختلف قلبی، عروقی و کلیوی دست پنجه نرم می کند و اینکه پیر تر شده است و شکسته تر و انگار حتی شوقی برای ماندن ندارد.

به سرغ وبلاگم می روم پر از پیامهای تسلیت است و البته حمید زارعی دعوتم می کند تا در نشست ادبی روز دوشنبه در مورد شعر و شخصیت قیصر در خورموج شرکت کنم

چهارشنبه نهم آبان است حال خوشی ندارم موبایلم زنگ می زند گوشی را بر می دارم سید وحید سمنانی شاعر خوب اسلام شهری است با بغض حرف می زند ( حیدر جان الان قیصر دقیقاً روبه روی ماست در مراسم تشییع جنازه زنگ زده ام که برای آخرین بار با او خداحافظی کنی) ناخود آگاه باران اشک است که از ابر چشم هایم نم نم می بارد به یاد این شعر قیصر می افتم :

خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي بالهاي استعاري

 

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگاني، زندگي های اداري

 

آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري

 

با نگاهي سر شکسته، چشمهايي پينه بسته

خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

 

صندلي هاي خميده، ميزهاي صف کشيده

خنده هاي لب پريده، گريه هاي اختياري

 

عصر جدول هاي خالي، پارکهاي اين حوالي

پرسه اي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

 

رونوشت روزها را، روي هم سنجاق کردم:

شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري

 

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

 

روي ميز خالي من، صفحة باز حوادث

در ستون تسليتها، نامي از ما يادگاري

 

عبداله رئیسی تلفن می زند تا مطلبی را در مورد شعر و شخصیت قیصر بنویسم احساس حقارت می کنم آنقدر کوچک هستم که نتوانم چیزی بنویسم جزء این حرف های پراکنده و می نویسم:

سه شنبه هشتم آبان است...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط حیدر منصوری  | 

خاطره چشم بندری

 

                            تقديم به همه ي کودکاني که منتظر بازگشت پدرانشان هستند                                            

 

 

اين روزها به ياد توام جور ديگري

 

يک جور شاعرانه، يک جور بهتري

 

عشقي نشسته است به جان شکفته ام

 

اصلاً نمي شود که از اين عشق بگذري

 

آهسته از حوالي من رد شدي که بعد

 

خيره شوم به چشم تو هر چند سر سري

 

خيره شدم نمي شوم اصلاً مهم نبود

 

چشمي نبود تا که بخواهي بياوري

 

با عينکي سياه گذشتي ... گذشته است

 

از خاطرم ... چه بود در آن چشم بندري

 

که ناگهان مرا به نگاهت گره زدند

 

که ناگهان ترانه شد هر چه دري وري

 

گفتم چقدر چشم تو مثل پدر ... پدر!

 

برگشت چشم هاي تو اما پدر نبود