|
باچتری از باران و دلتنگی شعرها و دلنوشته ها
| ||
|
روزی دلم کنار درختان بهار شد مثل پرنده های غزلخوان بهار شد
آنگاه روز اول باران به آسمان رو کرد و کوه و دشت و بیابان بهار شد
چیزی شبیه عشق به جانم جوانه زد دل بیقرار و مست و پریشان بهار شد
دل دل نبود معجزه ای در شگفت بود حتی شبانه های زمستان بهار شد
آتش ، زمین خشک خدا ، سنگ ، زندگی هر جا که بود هر چه فراوان بهار شد
هر جا که بود هر چه غزل مهربان شکفت هر چه غزل به هیأت انسان بهار شد
اما دریغ خاطره ها بارور نشد اما دریغ خاطره ی نان بهار شد
اما دریغ فکر بهار از سرم پرید پائیز زرد و مضطرب از جاده ها رسید... [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 12:28 بعد از ظهر ] [ حیدر منصوری ]
در جنگ نابرابر اين شعر نااميد من مهره ي سياهم و تو مهره ي سفيد
تو مهره ي سفيدي و قلبت شده سياه من مهره ي سياهم و مويم شده سپيد
گفتي شروع حمله ي من با پياده است گفتي شروع حمله ... پياده جلو كشيد
گفتم پياده ها همه قرباني رخت در اين نبرد قسمتشان اولين شهيد
ويران قلعه هاي دلم را نشان مكن وقتي مهار اسب مرا مي توان كشيد
بازي تمام شد و دلم مات عشق ماند اين شعر گيج نيز به پايان خود رسيد...
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 12:7 بعد از ظهر ] [ حیدر منصوری ]
پرواز سرخ مي شد و سر مي زد تا آسمان دعاي غم انگيزش جبريل را به خيمه فرا مي خواند هر شب خدا خداي غم انگيزش
آواز خواند حنجر گلگونش تا ماه را به سجده بياندازد صد دجله بيقراري و تنهايي پيچيده در صداي غم انگيزش
بر روي نيزه آيه ي كهف او پاسخ به استجابت باران بود مائيم و آن زمين شگفت انگيز ، مائيم و آن هواي غم انگيزش
شش شاخه نور زائر دل ها را بي اختيارسمت خودش چرخاند خورشيدهاي جاذبه مي تابيد از چشم بي رياي غم انگيزش
تشييع اشك و بدرقه ي گريه اين كار پردوام من و درياست در موج خيز آتش و خاكستر با ياد لحظه هاي غم انگيزش
قاسم به شور شهد عسل پيوست ، اكبر سفير سبز بهاران شد عباس تشنه لب به زمين افتاد ، اين است كربلاي غم انگيزش
اي آيه ي شگفت خدا در خاك ، قرآن پاره پاره ، تن صد چاك ! آن قصه را نخواه كه بنويسم ... آن جسم و بورياي غم انگيزش
هرچند مثل سوره اي از باران يك ظهر بر گلوي عطش باريد در متن متن حادثه ها جاريست هر روز ماجراي غم انگيزش.
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 8:12 قبل از ظهر ] [ حیدر منصوری ]
آسمان را نگاه كن انگار مثل اين بركه مهربان شده است به زمين خيره مي شود خورشيد ، اين زمين نور آسمان شده است
مي زند طبل ، مي زند شيپور ، كاروان گشته غرق نفخه ي صور مطربان را بگو كه خوش باشند همه ي دست ها دهان شده است
اشتران را بگو كه برگردند همه ي بادها خبر گردند شام ها يك به يك سحر گردند دشت لبريز از اذان شده است
گفت : من كنت ... خاك آرام است ، بوي سيب است و عطر بادام است بركه امروز چشم اسلام است ، اين مكان نيست ، لامكان شده است
بيست و سه سال بار سنگيني شانه اش را اگر چه پير نكرد دست ها را كه مي برد بالا مرد انگار نوجوان شده است
اين طرف ياس آن طرف شب بو ، اين طرف ، آن طرف نه ... در هر سو چشم دريا دوباره خيره به او ، بركه سرچشمه ي جهان شده است
سال ها بعد از دل تقويم گل خورشيد تازه اي سر زد مژده آمد كه روز عيد غدير جشن زيباي عاشقان شده است... [ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 7:25 بعد از ظهر ] [ حیدر منصوری ]
بیل های مکانیکی درو کرده اند میدان لولو را در قلب منامه تا در کاخ های آل خلیفه آیات خدا را از خون جوانان بحرینی قرمز کنند با کدام قلم التحریر را می توان تحریر کرد؟ نامبارک خوابش برده است روی تخت متحرک بیمارستان سرهنگ چرخ می زند در بیابان های پهناور لیبی در سرت بن قاضی از خودراضی حرمله تیر سه شعبه اش را نشانه رفته است بر گلوی نازک اصغر (لای لایی از سفر برگشته رودم شیر از پیکان دشمن خورده رودم ) رودها سرخ شده اند اقیانوس ها سرخ شده اند ( نادر مهدوی ) از شقیقه اش شقایق سرخی زده است بیرون تا خلیج فارس سرخ شود عباس مشک را برداشته است تا از شریعه بزند بیرون قذافی دست راست علمدار را نشانه رفته است اویس قرنی در نفس های جوانان یمنی راه می رود عبدالله صالح پرچم آل صعود را بالا برده است پرچم اسراییل را تواما شاعر بمان شاعرانه بخوان پشت صندلی چرخدارت بنشین و شعرهای سرخت را ایمیل کن به همه ی کنگره های جهان بگذار شعرها تفنگی باشند در دست کودکان زخمی قانا و همه ی روزنامه های صبح از بیداری اسلامی بنویسند
[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 9:10 بعد از ظهر ] [ حیدر منصوری ]
صد سال بيايد تو هنوز عازم جنگي دل بسته ي تيري و هواخواه تفنگي
صد بار مرا تا دم در مي كشي و باز هر بار كسي نيست ... عجب مرد زرنگي !
انگار نه انگار پريشاني يك زن انگار نه انگار خيالي ، دل تنگي
من يك زن رنجور ، زني خسته ، مچاله نه فرمژه اي ، برق لبي ، آبي ، رنگي
من يك زن دلخسته ي تنهاي جنوبي من ماه نبودم كه تو ... اما تو پلنگي
( محمود جهان ) خواند و حنا بست و تو در قاب از سرخي خون است كه اينگونه قشنگي !
[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 2:40 بعد از ظهر ] [ حیدر منصوری ]
رونمايي از سري سوم مجموعه «شعر امروز» با حضور محسن مؤمنی، يوسفعلي ميرشکاک، اميرحسين فردي و شاعران اين مجموعه در آستانه روز شعر و ادب فارسي برگزار میشود. ( پيش از اين قرار بود كه اين كتاب ها در ارديبهشت ماه چاپ شده و به نمايشگاه كتاب برسد كه به دليل مشكلاتي اين امر تحقق نيافت ) [ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 4:2 بعد از ظهر ] [ حیدر منصوری ]
رمضان رفت ولي ما رمضاني نشديم آه و افسوس مفاتيح جناني نشديم
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي آن شب قدر كه در زلف تو فاني نشديم
دلمان سخت تر از سنگ نبود اما حيف كه نسيم آمد و ما برد يماني نشديم
دست بر دامن زيباي توسل نزديم غرق الغوث شب و ذكر نهاني نشديم
جاده ي نور ، خيابان خدا ، كوچه ي شوق ما پي يافتن نام و نشاني نشديم
مسجد و حس مناجات و دعا ، پيش كشي ! دست كم باده كش دير مغاني نشديم .... ! [ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 3:44 بعد از ظهر ] [ حیدر منصوری ]
قرار بود با ( سيد مرتضي ) برويم رامسر گردهمايي شاعران بسيجي . فرصت اندكي مانده بود ، به سراغش رفتيم براي تهيه ي بليط هواپيما ، يادداشتي نوشت براي منطقه ويژه ي پارس جنوبي .. .به تهران كه رسيديم ، شب در ( واوان ) در جوار استاد عمراني مانديم ، صبح بادهاي جنوبي خبر را آورده بودند ،( حيدر دوراهكي ) تصادف كرد ... حالش اصلا خوب نيست . در رامسر زيبايي هاي شمال مثل برج زهر مار بودند ... همان جا خبر رفتنش را شنيديم و افسوس كه حتي به تشييع جنازه اش نرسيديم . از فرودگاه عسلويه يكراست آمديم دوراهك مراسم فاتحه و بعد شب شعر ( كارمند نمونه ي خدا ) را برگزار كرديم و چه شب شعري شد ... و همان جا با بغض خواندم :
حيدر سلام، حال شما خوب است حال دل مرا که نمي داني اين روزها که مي گذرد بد نيست تنهايي و سکوت و پريشاني
من را ببخش اينکه تو را امشب با نام کوچکت به دلم گفتم اين روزهاي دلهره آور را پيش دلي شکسته نمي ماني
آسوده خواب رفته اي يا اينکه قلبت به فکر مردم اين شهر است بندر ولي شکسته و نا آرام دريا ولي گرفته و طوفاني
تقويم هاي کهنه ورق خوردند: ديروزهاي خاطره و زيبا امروزهاي حسرت و بغض آلود ...امروزهاي ابري و باراني
ديشب کسي به هيأت فرماندار در خوابهاي مضطربم چرخيد گفتم: چقدر خاکي و مردمدار گفتم: چقدر روشن و نوراني
تو آن ستاره اي که شب ما را روشن شبيه آيينه ها کردي اما غبار آيينه را پوشاند تاريک شد هواي غزلخواني
اين نامه هم سکوت، خداحافظ، من آه ...، من شکسته دلي، من اشک اما به رنگ خاطره اي روشن در قلبها هميشه تو مي ماني ....
[ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 0:0 قبل از ظهر ] [ حیدر منصوری ]
چه تلخ مي گذرد روزهاي بعد از تو گرفته است دلم در هواي بعد از تو
تو مثل ماه شدي آسماني و روشن و چاه همدم من شد براي بعد از تو
سلام ماه کبودم ... چرا کبود؟ .... چرا ...؟ چرا غروب ...؟ چرا...؟ صد ( چرا) ي بعد از تو
تمامي کلماتم بدون پاسخ ماند کجا پناه بگيرم کجاي بعد از تو
سکوت مي کنم از کوفه هاي دلتنگي سکوت مي کنم از هر صداي بعد از تو
غريب شد دل من در غروب نخلستان غريب شد دل آن آشناي بعد از تو
غريب مثل من، از من غريب تر حتی نماند در دل شب رد پاي بعد از تو
نوشته ام غم خود را به سينه ي محراب که يادگار بماند براي بعد از من.
[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 2:14 بعد از ظهر ] [ حیدر منصوری ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||