تبليغاتX
باچتری از باران و دلتنگی
Home        Archive        Support        Mail        Blogfa        Free Temp        
حسود جمعه یکم آبان 1388 8:38 بعد از ظهر                 
                   حسود

بهشت بین همین سیب های سرخ روان است

درست زیر همین شاخه پایتخت جهان است

 

درست زیر همین گونه ها بهشت برین است

درست پشت همین پلک باغ های جنان است

 

نه از هرات وبخارا ، نه از حوالی خوارزم

همیشه باد خنک از تبسم تو وزان است

 

چقدر تا تو دویدم ، ببین که غرق امیدم

نگو که موی سپیدم ، نگو چنین و چنان است

 

دوباره شهر و تماشا تو دلبرانه به هر جا

نچرخ این همه زیبا ! ببین ... دلم نگران است

 

هزار چشم به شیشه ، هزار چشم ... نه ... تیشه !

من آن حسود همیشه ... خدا کند که نیایی !

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

جنگ وصلح سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 1:8 قبل از ظهر                 
 

روی ویلچری

روبروی خانه مان نشسته ام

حرف های دیشب زنم

مرا عذاب می دهد :

( باجناقتان

سمند ثبت نام کرده است )

بعد بیست سال

حرف های خواهرش

زهره را دوباره خام کرده است

یک الاغ خسته و مریض

در کنار جوی آب کوچه

لنگ لنگ می دوید

داشت روزنامه ای را که شعر تازه ی وزیر اقتصاد

چاپ کرده بود

تند تند می جوید

       *

گیج ومنگ  فکر می کنم

بی خیال باجناق

بی خیال روزنامه و الاغ

بی خیال شعر تازه ی وزیر اقتصاد

بی خیال ابر و باد

من به جنگ فکر می کنم !
نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

برگزاری جلسه نقد وبرسی کتاب (با چتری از باران ودلتنگی ) شنبه چهاردهم شهریور 1388 0:52 قبل از ظهر                 

  به همت انجمن شعر و ادب اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهرستان دير و با همكاري بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس استان بوشهر، نشست نقد و بررسی مجموعه شعر حيدر منصوري، شاعر دفاع مقدس با عنوان «با چتري از باران دلتنگي» با حضور مسئول واحد ادبيات اداره كل حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس، تعدادي از مسئولان شهرستان دير و شاعران و جوانان اين شهرستان و اعضاي انجمن شعر و ادب دير در مجتمع فرهنگي هنري نفت دير برگزار شد.
غلامرضا شعراني، رئيس ارشاد دير در اين مراسم اظهار داشت: شعر دفاع مقدس همواره موجب ايجاد شور و نشاط مي‌شود و يادآور دوران حماسه‌ساز دفاع مقدس و ايثارگري‌هاي رزمندگان اسلام بوده است. وي افزود: شعر دفاع مقدس در حقيقت بوي شهدا را مي‌دهد و براي مردم از ارزش فوق‌العاده‌اي برخوردار است و شاعران دفاع مقدس بايد مورد تقدير قرار گيرند.رئيس ارشاد شهرستان دير خاطرنشان كرد: در حال حاضر، موقعيت و جايگاه شاعران شهرستان دير در سطح استان و حتي كشور بسيار خوب است و اميدوار هستيم كه شاعران شهرستان با تلاش و جديت خود بتوانند به موفقيت‌هاي بيشتري نيز دست پيدا كنند. شعراني تصريح كرد: اين اداره آمادگي كامل براي هرگونه همكاري با شعرا و نويسندگان اين شهرستان را دارد و با تمام توان از اين قشر حمايت و پشتيباني مي‌كند.بر اساس اين گزارش، در ادامه اين جلسه، عليرضا عمراني، سيد مرتضي كراماتي، حسين دوراهكي، قاسم درويشي، محمد كاظمي و پژمان قانون از شعرا و نويسندگان برجسته استان به نقد و بررسي مجموعه شعر «با چتري از باران دلتنگي» اثر حيدر منصوري پرداختند.در ادامه حيدر منصوري، شريعت رسولي، مرتضي غلامي تنها،حسين ميدري، زهرا بياباني و قاسم درويشي، اشعار خود را براي حاضران در مراسم قرائت كردند و مورد تشويق قرار گرفتند.

 

 

منبع : وبلاگ تماته

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

به آیینه نبی ، حضرت علی اکبر ( ع ) پنجشنبه هشتم مرداد 1388 11:43 بعد از ظهر                 

ناگهان باران غزل شد ، ناگهان دریا غزل خوان

ناگهان آیینه ای افتاد در صحرا غزل خوان

نیمی از آیینه مجنون بود صحراگرد و عاشق

نیم دیگر هم صدا با ناله ی لیلا غزل خوان

نیمی از آیینه قرآن خواند در کوه و بیابان

نیم دیگر روی نیزه زخمی و تنها غزل خوان

نیمی از آیینه یک آیینه شد اما شکسته

نیم دیگر زیر سم مرکبان اما غزل خوان

***

ای تو نیم دیگر آیینه ی روی محمد ( ص )

از تو اقیانوسی از آیینه در دنیا غز ل خوان

یا علی اکبر(ع)،علی اکبر(ع)،علی اکبر(ع)بگویم

ای که اسم اعظمت گل کرده در هر جا غزل خوان

شعر در رقص آمد از تکرار نام دل نشینت

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فا غزل خوان

 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

روح آدینه جمعه نوزدهم تیر 1388 10:28 بعد از ظهر                 
 

غرور ساکت هر سنگ بودم

صدایی برلب آهنگ بودم

برای دیدن چشم قشنگت

تمام جمعه ها دلتنگ بودم

          ***

خودم را بیش از این ها خسته کردم

نگاهم را به درها بسته کردم

دلم را زرد اما خیس و تازه

برایت مثل نرگس دسته کردم

         ***

نگاه مهربان چشم هایت

گل رنگین کمان چشم هایت

شده آبی آبی مثل دریا

هوای جمکران چشم هایت

        ***

دلم دلخواه سرگیجه گرفته

به طول راه سرگیجه گرفته

چنان زیبا نشستی در شب من

که حتی ماه سر گیجه گرفته

     ***

غریب وآشنا را گریه کردم

سکوت هر صدا را گریه کردم

دوباره صبح جمعه بی تو این جا

تمام ندبه ها را گریه کردم 

 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

این ابرها شنبه نهم خرداد 1388 11:33 بعد از ظهر                 

 به خورشید خرداد روح خدا

 

باران گذشته ای و غزل نیز مانده ای

مثل بهار در دل پاییز مانده ای

 

خردادها اگر چه فراوان رسیده اند

اما هنوز سبز و دل انگیز مانده ای

 

نامت شناسنامه ی گلهای عاشق است

از عشق و آب و آینه لبریز مانده ای

 

تا شعر تازه بر لب فریاد بشکفد

مثل همیشه مست و غزل خیز مانده ای

 

با لحظه های غربت و افسوس رفته ای

با روزهای خاطره آمیز مانده ای

 

این ابرها به جای دلم گریه می کنند

باران گذشته است وتو یکریز مانده ای ...

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

بعد از تو سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 7:54 بعد از ظهر                 

 

 چه تلخ مي گذرد روزهاي بعد از تو

گرفته است دلم در هواي بعد از تو

 

تو مثل ماه شدي آسماني و روشن

و چاه همدم من شد براي بعد از تو

 

سلام ماه کبودم ... چرا کبود؟ .... چرا ...؟

چرا غروب ...؟ چرا...؟ صد ( چرا) ي بعد از تو

 

تمامي کلماتم بدون پاسخ ماند

کجا پناه بگيرم کجاي بعد از تو

 

سکوت مي کنم از کوفه هاي دلتنگي

سکوت مي کنم از هر صداي بعد از تو

 

غريب شد دل من در غروب نخلستان

غريب شد دل هر آشناي بعد از تو

 

غريب مثل من، از من غريب تر حتی

نماند در دل شب رد پاي بعد از تو

 

نوشته ام غم خود را به سينه ي محراب

که يادگار بماند براي بعد از من.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

جستجو جمعه سی ام اسفند 1387 9:7 بعد از ظهر                 

 

پرسان پرسان

از کوچه هاي خاکي ( آبدان)

نيامده ام

که شعرم را تف کنم

 و سيگارم را

آمده ام

ارديبهشتي باشم

در تيرهاي نيامده ات ...

 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

هنگامه ي آتش جمعه هجدهم بهمن 1387 8:15 بعد از ظهر                 

به عون و محمد (ع) سهم زينب (س) در عاشورا

 

مادر دوباره شانه زد موي جوانان را

بوسيد موج زلف هاي عنبر افشان را

 

آن گاه دنيا ناگهان چشم تماشا شد

از ماوراء النهر تا مرز خراسان را

 

پوشاند صف در صف نگاه روشن خورشيد

تا بنگرد بي تابي لب هاي عطشان را

 

چشم محمد را بکش سرمه که بعد از از اين

دنيا نخواهد ديد چشماني بدين سان را

 

بر قامت عونت بپوشان جامه ي طوفان

بايد به رقص آرد تمام خاک ميدان را

 

فردا در آن هنگامه ي آتش تماشا کن

از پشت پلک چشم ها اندوه باران را

 

 

 

 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

به لحن آب پنجشنبه نوزدهم دی 1387 7:45 قبل از ظهر                 

نگاه کن چه رفته بر سرم به روی نیزه ها

نگاه کن ، نگاه کن به های وهوی نیزه ها

 

به لحن آب سوره سوره خوانده ای که حلق من

بخواند آیه های نور را به روی نیزه ها

 

اذان بگو کنار کعبه تا علی اکبرم

نماز دیگری بخواند از وضوی نیزه ها

 

به خاک کربلا گل محمدی شکفته شد

وزیده عطر نامت از کدام سوی نیزه ها ؟

 

هنوز جای بوسه هات مانده روی پیکرم

که بوسه  می زنم دوباره بر گلوی نیزه ها

 

ورق ورق ، کلام حق ، نشسته روی اشتران

دوباره زنگ کاروان ، دوباره بوی نیزه ها

 

به یاد خواب کهنه خیره مانده ای به ماجرا

نشسته ای کنا ر خیمه روبروی نیزه ها...

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

دریغ شنبه نهم آذر 1387 4:24 بعد از ظهر                 

 

 

 

 

 

به بسیجیان سلحشور

چه روزها که نگاهت به آسمان نرسيد

کناره بودي و بالت به بيکران نرسيد

 

برادران تو رفتند تا نهايت نور

دريغ پاي تو حتي به نردبان نرسيد

 

پرنده ها که گذشتند از پر آنها

به جز پلاکي و يک تکه استخوان نرسيد

 

کنار ثانيه ها ساعت از نفس افتاد

به پر شتابي پروازها زمان نرسيد

 

زمين نخواست که باران تو را درخت کند

نشسته بودی و از ابرها نشان نرسيد

 

ترانه هاي تو جا ماند در تب ترديد

ولي تمام غزلها به عاشقانه رسيد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

ردای نور چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 1:48 بعد از ظهر                 

              به ساحت مقدس نبی اکرم ( ص )

 

باد در غار حرا رقصیده یا در موی تو

کاینچنین جاری شده خورشید ازگیسوی تو

 

از نگاهت نور می بارید تا مثل بهار

آسمان مکه گلباران شود از روی تو

 

جلوه گر شد در نگاهت سوره سوره روشنی

طاق کسری در شگفت از گوشه ی ابروی تو

 

ازجنوب چشم هایت می وزد بوی شمال

غرب و شرق عشق رد شد از کدامین سوی تو؟

 

عطر نامت در بلندای زمین پیچیده است

آسمان گم می کند خود را به شوق بوی تو

 

آیه ای از زلف هایت را به دست من ببخش

تا بیاسایم دمی در سایه ی گیسوی تو...

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

دو بيتي هاي هجران پنجشنبه هجدهم مهر 1387 12:46 بعد از ظهر                 

آسمان از ابر چشمان تو باران را نوشت

آدم (ع) آمد صفحه صفحه نام انسان را نوشت

 

آدم (ع) آمد هشت وادي دور چشمت چرخ زد

رو به گنبد کرد و آن حال پريشان را نوشت

 

نوح (ع) در کشتي ميان موج هاي خشمگين

گوشه ي دستار خود نام خراسان را نوشت

 

کاسه اي از آب سقاخانه با خود داشتي

تا که ابراهيم (ع) در آتش گلستان را نوشت

 

حسن رويت ماه را در چاه پنهان کرده است

يوسف (ع) گمگشته حسب الحال کنعان را نوشت

 

گفت جبريل امين از هشتمين نور خدا

تا محمد (ص) با علي (ع) آيات قرآن را نوشت

 

شاعر از سمت جنوبي خسته با نذر و نياز

آمد و شرح دو بيتي هاي هجران را نوشت.

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

سرچشمه زیبایی دوشنبه هشتم مهر 1387 1:19 قبل از ظهر                 
تقدیم به حضرت قاسم بن الحسن ( ع )

اين جوان کيست ؟ که گل صورت از او دزديده است
سيزده بار زمين دور قدش چرخيده است

رو به سرچشمه زيبايي ودرياي وفا
ماه ازاوست که اين گونه به خود باليده است

خاک پرسيد : که سرچشمه اين نور کجاست
عشق،انگشت نشان داد که اوتابيده است

پيش او شور شهادت زعسل شيرين تر
آسمان ميوه احساس زچشمش چيده است

گرچه هفتاد و دو لاله همه از ايل بهار
باغ سرسبز تر ازاو به جهان کي ديده است؟

اسب آرام ، رهاکرد ، گلي رادرخاک
کربلا ديد ، که ماهي به زمين غلتيده است
...

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

بامن بیا پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 10:17 قبل از ظهر                 

بايد بهار کرد دوباره نگاه را

خط زد تمام خاطره هاي سياه را

 

شب روبروي پلک زمين ايستاده است

بايد گشود پنجره ي رو به ماه را

 

بايد قبول کرد در اين جاده ي شلوغ

که اشتباه آمده ام طول راه را

 

با من بيا که رد شوم از مرز دلهره

سقفي بيابم اين دل بي سر پناه را

 

با من بيا که از لب اين آب مهربان

از عشق پر کنيم عطش هاي آه را

 

دلخوش به دست هاي شما ايستاده ايم

تکرار مي کنيم اگر اشتباه را

 

من دوست دارم از تو بگويم هنوز هم

تا مهر پر کند تب خرداد ماه را

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

به روح بلند مرحوم حيدر دوراهکي فرماندار فقيد شهرستان دير سه شنبه پنجم شهریور 1387 10:17 بعد از ظهر                 

 

                                                         نامه

 

حيدر سلام، حال شما خوب است حال دل مرا که نمي داني

اين روزها که مي گذرد بد نيست تنهايي و سکوت و پريشاني

 

من را ببخش اينکه تو را امشب با نام کوچکت به دلم گفتم

اين روزهاي دلهره آور را پيش دلي شکسته نمي ماني

 

آسوده خواب رفته اي يا اينکه قلبت به فکر مردم اين شهر است

بندر ولي شکسته و نا آرام دريا ولي گرفته و طوفاني

 

تقويم هاي کهنه ورق خوردند: ديروزهاي خاطره و زيبا

امروزهاي حسرت و بغض آلود فرداهاي ابري و باراني

 

ديشب کسي به هيأت فرماندار در خوابهاي مضطربم چرخيد

گفتم: چقدر خاکي و مردمدار گفتم: چقدر روشن و نوراني

 

تو آن ستاره اي که شب ما را روشن شبيه آيينه ها کردي

اما غبار آينه را پوشاند تاريک شد هواي غزلخواني

 

اين نامه هم سکوت، خداحافظ، من آه ...، من شکسته دلي، من اشک

اما به رنگ خاطره اي روشن در قلبها هميشه تو مي مانی

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

بهار یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 10:54 قبل از ظهر                 

روزی دلم کنار درختان بهار شد

مثل پرنده های غزلخوان بهار شد

 

آنگاه روز اول باران به آسمان

رو کرد و کوه و دشت و بیابان بهار شد

 

چیزی شبیه عشق به جانم جوانه زد

دل بیقرار و مست و پریشان بهار شد

 

دل دل نبود معجزه ای در شگفت بود

حتی شبانه های زمستان بهار شد

 

آتش ، زمین خشک خدا ، سنگ ، زندگی

هر جا که بود هر چه فراوان بهار شد

 

هر جا که بود هر چه غزل مهربان شکفت

هر چه غزل به هیأت انسان بهار شد

 

اما دریغ خاطره ها بارور نشد

اما دریغ خاطره ی نان بهار شد

 

اما دریغ فکر بهار از سرم پرید

پائیز زرد و مضطرب از جاده ها رسید

 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

با لهجه دریا و ابریشم یکشنبه ششم مرداد 1387 11:56 بعد از ظهر                 

پرسيــده ام از ابــرهاي تشنــه نامــت را

جاري كــن اي باران غـــزل هاي كلامت را

 

اين روزها بادي كه مي پيچد ميــــان شهر

آورده با خود صبــــح ها عطـــر سلامت را

 

قـــرآن بخـــوان با لهجه ي دريا و ابريشم

در باور دنيا شكــــوفـــــا كــن قيامت را

 

من جبرييلي مست مستم ، مي پرست تو

پيوسته در من تازه كــــن شور مدامت را

 

اما بدان دســـــت از نگاهت بر نمي دارم

گُـــــم مي كنم هر چند گاهي رد گامت را

 

تا زنده هستـــم هر كجا باشم يقين دارم

با شعرهايم جـــــــار خواهم زد پيامت را

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

قهوه خانه یکشنبه شانزدهم تیر 1387 11:31 قبل از ظهر                 

به روح پدرم که سبز بود و سترگ

 

   این روزها که می گذرد عاشقانه نیست

گل نیست ، عطر نیست ، غزل نیست ، شانه نیست

 

 این روزها که می گذرد در دل کسی

از اتفاق سبز شکفتن نشانه نیست

 

من هستم و خیال تو وحرفهای تو

با یک دل گرفته که در آن بهانه نیست

 

گفتی ز شهر عشق سفرکن ، نمی شود

( بحری است بحر عشق که هیچش کرانه نیست )

 

* * *

 

این روزها پدر! تن این شهر خسته است

چیزی به جز دروغ به ذهن زمانه نیست

 

خالی است بندر از تو قلیان و طعم چای

یاد تو روی صندلی قهوه خانه نیست

 

تو نیستی پدر...

 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

دو غزل به خورشید خرداد - روح الله - سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 6:35 بعد از ظهر                 

این ابرها

 

باران گذشته ای و غزل نیز مانده ای

 

مثل بهار در دل پاییز مانده ای

 

 

خردادها اگر چه فراوان رسیده اند

 

اما هنوز سبز و دل انگیز مانده ای

 

 

نامت شناسنامه ی گلهای عاشق است

 

از عشق و آب و آینه لبریز مانده ای

 

 

تا شعر تازه بر لب فریاد بشکفد

 

مثل همیشه مست و غزل خیز مانده ای

 

 

با لحظه های غربت و افسوس رفته ای

 

با روزهای خاطره آمیز مانده ای

 

 

این ابرها به جای دلم گریه می کنند

 

باران گذشته است وتو یکریز مانده ای ...

 

 

             کاش...

 

حالا شبیه شعر بیا در نگاه من

 

بنشین که عطر گریه بگیرد پگاه من

 

 

تقویم های کهنه ورق می خورند و باز

 

چیزی به رنگ اشک نشسته به راه من

 

 

خردادهای تازه مرا دوره کرده اند

 

از نو بهار کن همه ی روز و ماه من

 

 

دارد به رودخانه غزل ریز می شود

 

این سرخ آتشی که فرو خورده آه من

 

 

ای کاش مثل خاطره ها تازه می شدند

 

آن روزهای سبزتر دلبخواه من

 

 

ای کاش  لحظه های من، ای کاش روزها

 

ای کاش ها ردیف شده در نگاه من ...

 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

بانوی روز نخست چهارشنبه یکم خرداد 1387 11:40 بعد از ظهر                 

 

ستاره زیر پر ابر و آسمان خاموش  

تمام شهر از این داغ بیکران خاموش

 

    زمین به دور خودش چرخ خورد هجده بار

شبیه ساعت تبدار وناگهان خاموش

 

زمین به خودش چرخ خورد و نامت را

به هر زبان که رسانید آن زبان خاموش

 

تو در کجای جهان زیر خاک پنهانی

که بی نگاه تو هر گوشه از جهان خاموش

 

برای وصف تو از آسمان فرشته رسید

سه آیه شرح تو را گفت و شد دهان خاموش

 

#

زمین به دور خودش  چرخ خورد و روز نخست

                      تو زاده می شوی وچشم آسمان روشن .

                   

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

یا دش به خیر دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 8:46 بعد از ظهر                 

به معلمینم : ازمهد کودک تا دانشگاه

 

 

آغاز می کنم غزلم را به نامتان

تا پاسخی شود به جواب سلامتان

 

یادش به خیر فرصث زیبای کودکی

درس انار و خنده ی آیینه فامتان

 

از آب گفته اید که ما تازه تر شویم

پیغمبر شما گل و باران امامتان

 

دریایی از شکوفه ی بادام و عطر سیب

هر صبح زود می شکفد از کلامتان

 

سر می زند برای نشستن سر کلاس

خورشید – با اجازه – از پشت بامتان

 

در سطر سطر دفتر مشق پرنده ها

ثبت است بر جریده ی عالم دوامتان .

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

مثل پرنده ها سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 9:25 قبل از ظهر                 

آب آمد و کنار لبان تو ايستاد

شرمنده شد توان خودش را به آب داد

يک آبشار دور دهان تو چرخ زد

يک لحظه خيره ماند به آن برق امتداد...

که در نگاه روشن تو بي قرار بود

مثل پرنده هاي پر از رعد و برق و باد

با يک سکوت خيره به دست تو بغض بغض

با يک نگاه خيره به رزم تو شاد شاد

بعد از شب وداع تو تقويم لحظه ها

مثل غروب بود در آن شور بامداد

از آن همه حماسه فقط مشک تشته اي

مانده است بين غربت نيزارها به ياد

مي خواستم که دست تو مشق شبم شود

باران نشست بر تب پيشاني مداد 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

راوی آّب شنبه یازدهم اسفند 1386 9:57 قبل از ظهر                 

 

 

 

از زبان اباعبداله (ع) خطاب به سکينه خاتون

 

 

بخواب دختر من خواب خوش ببين امشب

بخواب تا که بخوابد تب زمين امشب

براي ديدن آن خواب کوچک و معصوم

چقدر ماه نشسته است در کمين امشب

صداي زوزه اگر مي وزد مترس بخواب

نشسته غيرت عباس پشت زين امشب

بگو روايت ما را به آب هاي روان

که تشنه تشنه بسوزند شرمگين امشب

تو آه مي کشي و خاک تشنه صحرا

عطش گرفته از اين آه آتشين امشب

به ياد غربت تو مثل ابر مي بارم

شروع مي شود اين گريه از همين امشب

نشسته اي و به اين فکر مي کني شايد

که روزگار چه دارد در آستين فردا

 

 

 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

اذان عشق چهارشنبه سوم بهمن 1386 1:40 بعد از ظهر                 

  

 

وقتي نمازها همه حول نگاه توست

شايد که کعبه هم نگران سپاه توست

 

بي شک " سعيد" نيز به چشمت اقامه کرد

رو مي کنم به قبله ي سرخي که راه توست

 

هر صبح با اذان علي اکبر تو عشق

تکرار مي شود که بگويد پگاه توست

 

هر روز و شب به خاک شما سجده مي برم

خاکي که ذره ذره ي آن بارگاه توست

 

( خورشيد سر برهنه برون شد ز کوهسار)

تا بنگرد به غيرت سقا که ماه توست

 

اين شعله ها که در نفس باد مي دود

گردو غبار حادثه يا اشک و آه توست

 

طوفان فرو نشست ولي کربلا هنوز

چشم انتظار بيرق سبز نگاه توست

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

در عرض عشق سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 4:30 بعد از ظهر                 

 

در عرض عشق عرض زمین را قدم بزن

حال مرا بگیر و غمم را به هم بزن

 

حال مرا خیال مرا آفتاب کن

با خنده روسیاهی دل را قلم بزن

 

تا رود از نواحی چشمم گذر کند

با پلک های خیس من از عشق دم بزن

 

یک بار ...نه... دو بار...نه...هربار خواستی

باهر بهانه قلب مرا بیش و کم بزن

 

آتش به روی عاشقی سینه ام بریز

باران به جان تشنگی این دلم بزن

 

فردا بیا کنار پریشانیم بمان

آهسته در حوالی این دل قدم بزن

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

آخرین شعر شاعر دوشنبه دهم دی 1386 8:12 بعد از ظهر                 

انداخت باز آب دهان را به رودها

یعنی تمام شد همه بود ونبودها

 

کبریت زد دوباره به سیگار و بازهم

شاعر کشید خاطره اش را به دودها

 

انگار روز اول اردیبهشت بود

وقتی طلوع کرد سلام و درودها

 

آن روز و روز بعد و دو سه هفته بعدتر

گل کرده بود خنده و گفت و شنودها

 

اما چه زود عشق به تلخی تمام شد

نفرین به عاشقی و فرازو فرودها

 

آن حرف های هفته ی اول قشنگ بود

آن فحش های هفته ی آخر چه بود ...ها؟

 

کبریت زد دوباره به خود باز شاعری

یعنی تمام گشت از این پس سرودها...

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

شعرهایی برای جنگ دوشنبه نوزدهم آذر 1386 7:14 قبل از ظهر                 

« نگاه در ناگهان »

اي شهر اي سكوت در آتشفشان رها

لبخند مي زني به تمام جهان رها

 

از خاك كوچه هاي تو خورشيد مي چكد

هر گوشه گوشه ات شده يك آسمان رها

 

مثل صداي روشن الله اكبرت

بين مناره هاي تو بوي اذان رها

 

فردا گواه تازه اي از غربت توأند

اين پاره هاي مانده  که از استخوان رها

 

ديروز بال هاي تو مي سوخت در سكوت

فردا ولي صداي تو در بيكران رها

 

فردا پرنده عشق غزل آسمان درخت

فردا نگاه آينه در ناگهان رها

 

 

 

 

 

« هشت خوان حماسه »

سهم من از تمام غزل هاي روبرو

يك تكه استخوان شكسته است در گلو

 

تو مثل باد تا لب باران وزيده اي

من مثل يك پرنده كه در حال جستجو

 

با من كه در زمينه ي ترديد مانده ام

حرفي بزن چكيده اي از آسمان بگو

 

اين نامه ها ادامه ي فريادهاي توست

پژواك عاشقانه ي يك فصل آرزو

 

يك آرزوي سرخ كه در سينه ي زمين

با سبز هاي تازه شكفت از هزار سو

 

مي خوانم از ترنم پيشانيت نماز

مي گيرم از زلال غزل خوانيت وضو

 

از هشت خوان حماسه گذشتيد و ما هنوز

در ابتداي حادثه با شرم روبرو ...

 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

بیا پنجشنبه یکم آذر 1386 10:10 قبل از ظهر                 

حالا بیا که خاک پر از ربنا شود

 

تا سنگ در مسیر عبورت طلا شود

 

حالا بیا که غربت شبهای بی کسی

 

با چشم های روشن تو آشنا شود

 

شهری که در سکوت سیاهش شکسته بود

 

وقتش رسیده با نفست هم صدا شود

 

وقتش رسیده ماه برقصد به دور تو

 

وقتش رسیده پنجره رو به تو وا شود

 

ای کاش روز آمدنت دل حضور داشت

 

تا مثل یک پرنده به راهت رها شود

 

قسمت کنی میان همه آب و دانه را

 

آن گاه دل کنار تو غرق خدا شود...

 

 

 

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

ناگهان چقدر زود جمعه یازدهم آبان 1386 2:15 بعد از ظهر                 

سه شنبه هشتم آبان است  روز بسیج دانش آموزی و من تازه صبحگاه مدرسه ام را تمام کرده ام. در مورد شخصیت شهید فهمیده حرف زده ام و باور کنید بی اغراق کلامم را با این دو بیتی قیصر امین پور به پایان برده ام:

تو همچون غنچه های چیده بودی

که در پر پر شدن خندیده بودی

مگر راز حیات جاودان را

تو از فهمیده ها فهمیده بودی

حالا در هنرستان کاردانش ابوریحان بیرونی آبدان هستم و می روم تا به بقیه ی کارهای پرورشی رسیدگی کنم که آهنگ دلنشین SMS موبایل در گوشم طنین می اندازد شاید خبر تازه ای، لطیفه ای، پیغام شادی بخشی و ... باشد آن را می خوانم از هاشم کرونی شاعر و روزنامه نگار شیرازی است، کوتاه و مختصر ( قیصر شعر ایران هم رفت) شوکه می شوم سقف دفتر نزدیک است روی سرم خراب شود خبر را  اول از همه به مدیر آموزشگاه که ابراهیم درویشی شاعر خوب همشهری است می دهم خیلی دلگیر می شود. بعد به سید مرتضی کراماتی زنگ می زنم او حالش از ما خیلی خرابتر است. هنوز باور نمی کنم که ناگهان چقدر زور دیر شده باشد آخر همین دیروز عصر به واسطه ی مطلبی به خلیل عمرانی در تهران زنگ زده بودم و او خبر از دفاعیه ی داده بود که ظهر همان روز در مورد ( غزل عاشقانه بعد از نیما) از پایان نامه اش کرده بود استاد راهنما نیز قیصر بود که در جلسه حاضر شده بود، درنگ نمی کنم به عمرانی زنگ می زنم که البته دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است به کرونی زنگ می زنم خبر را تایید می کند و اینکه صبح اول وقت آرش شفاعی و محمد جواد آسمان برایش SMS کرده اند نا خودآگاه چشمم خیره می شود به شعاری که در اول سال تحصیلی تایپ کرده بودم و زده بودم بالای در دفتر شعار که نه شعری ماندگار از قیصر که آدم را می برد به حال و هوای کودکی ( روز اول لاله ای خواهم کشید _ سرخ بر تخته سیاه مدرسه ) و بعد سیل پیام های کوتاه تسلیت است که روانه می شود .

ذهنم را دوره می کنم و برمی گردم به اولین دیدار با او فکر می کنم مهر 74 است جشنواره شعر دفاع مقدس در اصفهان من به اتفاق سید مرتضی و عبداله علیپور شاعر و خطاط کنگانی در این جشنواره شرکت کرده ایم قیصر با خانواده اش آمده است سید مرتضی چند تایی عکس به یادگار می اندازد و چه شب زیبایی است و بعد قیصر چند تا غزل می خواند :

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

گواهی خواهید اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

این غزل را برای اولین بار است که می شنوم و چقدر به دلم می نشیند .

بعد دوباره اردیبهشت 77 شیراز با همه زیبای هایش مرا به دیدار دوباره با قیصر فرا می خواند به اتفاق قزوه آمده است تا با خسرو قاسمیان و دکتر حسنلی داوری شعر دانشجویان ایران را بر عهده بگیرند و البته من نیز در قالب دانشجو در این مسابقات شرکت کرده ام بحث در مورد جوانی است که آن روزها رباعی می سرود و چه زیبا می سرود ایرج زبردست. قیصر نکات ارزنده ای را گوش زد می کند و جمع نیز سراپا گوش اند به کنارش می روم غزل می خوانم و او مرا تشویق می کند و البته این تشویق زمانی بیشتر می شود که می شنود جنوبی ام.

خبر تصادفش را شنیده بودم و اینکه بعد از تصادف کمتر در محافل ادبی آفتابی می شود و با بیماری های مختلف قلبی، عروقی و کلیوی دست پنجه نرم می کند و اینکه پیر تر شده است و شکسته تر و انگار حتی شوقی برای ماندن ندارد.

به سرغ وبلاگم می روم پر از پیامهای تسلیت است و البته حمید زارعی دعوتم می کند تا در نشست ادبی روز دوشنبه در مورد شعر و شخصیت قیصر در خورموج شرکت کنم

چهارشنبه نهم آبان است حال خوشی ندارم موبایلم زنگ می زند گوشی را بر می دارم سید وحید سمنانی شاعر خوب اسلام شهری است با بغض حرف می زند ( حیدر جان الان قیصر دقیقاً روبه روی ماست در مراسم تشییع جنازه زنگ زده ام که برای آخرین بار با او خداحافظی کنی) ناخود آگاه باران اشک است که از ابر چشم هایم نم نم می بارد به یاد این شعر قیصر می افتم :

خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي بالهاي استعاري

 

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگاني، زندگي های اداري

 

آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري

 

با نگاهي سر شکسته، چشمهايي پينه بسته

خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

 

صندلي هاي خميده، ميزهاي صف کشيده

خنده هاي لب پريده، گريه هاي اختياري

 

عصر جدول هاي خالي، پارکهاي اين حوالي

پرسه اي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

 

رونوشت روزها را، روي هم سنجاق کردم:

شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري

 

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

 

روي ميز خالي من، صفحة باز حوادث

در ستون تسليتها، نامي از ما يادگاري

 

عبداله رئیسی تلفن می زند تا مطلبی را در مورد شعر و شخصیت قیصر بنویسم احساس حقارت می کنم آنقدر کوچک هستم که نتوانم چیزی بنویسم جزء این حرف های پراکنده و می نویسم:

سه شنبه هشتم آبان است...

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه ششم آبان 1386 11:33 قبل از ظهر                 

خاطره چشم بندری

 

                            تقديم به همه ي کودکاني که منتظر بازگشت پدرانشان هستند                                            

 

 

اين روزها به ياد توام جور ديگري

 

يک جور شاعرانه، يک جور بهتري

 

عشقي نشسته است به جان شکفته ام

 

اصلاً نمي شود که از اين عشق بگذري

 

آهسته از حوالي من رد شدي که بعد

 

خيره شوم به چشم تو هر چند سر سري

 

خيره شدم نمي شوم اصلاً مهم نبود

 

چشمي نبود تا که بخواهي بياوري

 

با عينکي سياه گذشتي ... گذشته است

 

از خاطرم ... چه بود در آن چشم بندري

 

که ناگهان مرا به نگاهت گره زدند

 

که ناگهان ترانه شد هر چه دري وري

 

گفتم چقدر چشم تو مثل پدر ... پدر!

 

برگشت چشم هاي تو اما پدر نبود

 

برگشته ام به خانه هوا شاعرانه نيست

 

در مي زنند ... هيچ کسي پشت در نبود

 

يک قار قار دور سرم چرخ مي خورد

 

اين بار هم کلاغ محل خوش خبر نبود

 

هي فکر مي کنم به تو و اين که در سرت

 

اصلاً خيال رفتن و فکر سفر نبود

 

اما تو رفته اي و در اين خانه هيچ نيست

 

نه عطر چفيه اي، نه صداي کبوتري

 

يک گوشه من گرفته و تنها و دربه در

 

يک گوشه چشم هاي نخوابيده ي پري

 

من هيچ، من که مرد شدم، کودکي بزرگ

 

اما خودت بگو دل تنهاي دختري ...

 

بابا درست نيست براي فريب من

 

هر مرد را به شکل خودت در بياوري

 

اما گذشت خاطره هاي بدون تو

 

اما گذشت خاطري چشم بندري

 

حالا نشسته ام که تو با عينکي سياه

 

يک بار ديگر از بغل کوچه بگذري.

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

نغمه پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 9:20 بعد از ظهر                 

ناز تو و نغمه ی  تو پر آوازه است

غم های تو نیز تلخ و بی اندازه است

ماهی است لبان تو و ماهی را هم

هر وقت که از آب بگیری تازه است

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

چشم هایش پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 11:14 بعد از ظهر                 

به چشم هایش

هی فکر می کردم که دنیا دیده بودم

من پیش از این چشم شما را دیده بودم

یادم نمی آید که رو به ماسه ها بود

یا این که آن را رو به دریا دیده بودم

یا در دو بیتی های شورانگیز ( فایز )

گسترده در بال پری ها دیده بودم

اصلاٌ چه فرقی می کند آن چشم ها را

در هر صدا ...هرلحظه ... هر جا... دیده بودم

آن چشم های لعنتی با من چه کردند

آن چشم هایی را که زیبا دیده بودم

 

تا آمدم شاید رها سازم دلم را

خود را میان شهر رسوا دیده بودم ...

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

حرفها شنبه دهم شهریور 1386 2:21 بعد از ظهر                 

مدتیه به روز نیستم گرفتار بودم از همه کسانی که بهم سر زدن و با نظرشون منو شرمنده کردن سپاسگزارم اولاٌ کوچ ۲شاعر معاصر محمد حسین بهجتی (شفق )و محمد خلیل جمالی (مذنب ) راتسلیت می گویم ثانیاٌ دراین فاصله در ۲جشنواره شرکت کردم اولی کرمانشاه کنگره مرصاد به اتفاق سید مرتضی کراماتی و زهرا بیابانی که در آنجا بر گزیده شدم دومی کنگره شعر کوثر شاهرود که توفیق حضور نداشتم اما شعرهایم در ۲ بخش رتبه گرفت ثالثاٌ بندر دیر درروز ۱مهرمیزبان اولین کنگره شعر استانی دفاع مقدس است و رابعاٌاین هم غزل مرصاد تقدیم به شما : 

دلتنگ تنگه رو به خدا ایستاده بود

غرق سکوت غرق صداا ایستاده بود

تا رو به عشق بال وپر تازه واکند

مثل پرنده های رها ایستاده بود

پیچیده بودبوی نفاق دوباره ای

(مرصاد )رو به حادثه ها ایستاده بود

آن سوتر از غریبی این تنگه آفتاب

مغرور روی پنجه ی پا ایستاده بود

ناگاه آمدند دلیران سرفراز

ناگاه دست ها به دعا ایستاده بود

جانی دوباره یافت زمین از نبردشان

این باد هم نمی رسد اما به گردشان

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

بازگشت شنبه سیزدهم مرداد 1386 10:54 قبل از ظهر                 

با سلامي به گرمي چشمان روشن آفتاب خدمت همه ي دوستان عزيزم. بنا به

 

مشكلاتي كه در وبلاگ قبلي پيش اومد و خيلي هم به ما اذيت رسوند به وبلاگ

 

جديد اومدم كه دوباره شروع كنم ، خيلي خوشحالم كه دوباره ميتونم با همه ي

 

دوستانم در اين دنياي مجازي ارتباط برقرار كنم. خب من ديگه  كم كم بايد از

 

محضرتون رفع زحمت بكنم. منتظرنقد و نظرات سازنده شما در بهتر شدن

 

وبلاگ و شعر ها هستم .

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

غزلی به نام ندا شنبه سیزدهم مرداد 1386 10:52 قبل از ظهر                 

من هم شبیه چشم شما حرف می زنم

مثل سکوت مثل صدا حرف می زنم

رو می کنم به دفتر و آلبوم روی میز

با خاطرات و عکس ندا حرف می زنم

خوب من عشق من غزل من ندای من

انگار باتو روی هوا حرف می زنم

ساکت نشسته ای و جوابم نمی دهی

چرخی بزن بگو که چرا حرف میزنم

چرخی بزن ندا

که جهان بچرخد بر ترک دوچرخه ام

چرخ چرخ لاله عباسی من

چقدر چرخ فلک خوب است

در پارک آزادی شیراز وآب رکنی و این باد خوش نسیم

عیبت نمی کنم که رخ هفت کشوری

با خال دختران خدا حرف می زنم

هی حرف میزنم وتو خاموش مانده ای

انگار با مجسمه ها حرف می زنم

 

یک سال بعد تازه لبش باز میشود

حرفی نمی زنم به ندا گوش می دهم

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

ساعت 4 شنبه سیزدهم مرداد 1386 10:49 قبل از ظهر                 

وساعت ۴بارنواخت....فروغ

ساعت نواخت خستگیش را چهاربار

ساعت چهار بود و نبودی سر قرار

مثل همیشه منتظرم پشت میز پارک

شاید دوباره سربرسی ساعت چهار

من که همیشه چشم تو را شعر کرده ام

اصلا روا نبود بمانم درانتظار

من آن مترسکم که سلام مرا  جواب

حتی نمی دهند کلاغان به قارقار

این شعر عاشقانه به سنگ مزار من

تاسالهای سال بماند به یاذگار

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

حرفها شنبه سیزدهم مرداد 1386 10:47 قبل از ظهر                 
۱۲خرداد اسلام شهر بودم کنگره رخ خورشید شب اول به محل اسکان نرفتم...مهمان مهربانیهای سید وحید بودم وشب دوم درمنزل استاد عمرانی ..عصر باران زیبایی باریدودلتنگیم را بیشتر کردکنگره بسیر بد برگزار شد .بدترین کنگره ای که تاحالا رفته بودم...ازلطف شاعر بزرگ شهرم هوشمند عزیز نیز ممنونم...هرچند حالم خوب نیست اما عاشقانه ای را تقدیم می کنم : ابری شبیه دوری تو بالا بلند خاطره ی دلبخواه من ای چشمهات بنجره ی رو به ماه من تنها نه من به خنده ی تو خیره مانده ام دنیا نشسته است در عمق نگاه من با من بگو از این غزل تازه ی نیاز تا چشمهای تو چقدر مانده راه من ؟ زلفت قطار می شود ومست می رود از این دل شکسته ...از ایستگاه من هی التماس می کنم ودادمی زنم از من چه دیده ای چه...؟بگو که گناه من ... ابری شبیه دوری تو برق می زند باران شروع می شودواشک وآه من...
نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

دوبیتی شنبه سیزدهم مرداد 1386 10:42 قبل از ظهر                 

خداحافظ

خداحافظ گل دردونه ی مو

بروبایار خود از خونه ی مو

برو...قابل ندارد هرچه کردم

حلالت باشه آب و دونه ی مو

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه سیزدهم مرداد 1386 10:39 قبل از ظهر                 

 

الو ... صدا نمی آید ؟

 

نگو مرا نمی شناسی

 

از بوشهر

 

از بشکه های نفت خارک

 

از دکل های بر افراشته ی عسلویه

 

از نیروگاه اتمی

 

از خانه ی ریسعلی دلواری

 

از خلیج همیشه فارس

 

از نخلهای ستبر جنوب

 

آنجا که خالو حسین برنو بر می دارد

 

تا چشمهایش را

 

ببخشد به ژنرال های انگلیس

 

اما خلیج همیشه فارس بماند

 

آنجا که علی سمیل آواره ی کوههاست

 

در به در گطر و بحرین

 

مرده ی دیار غربت

 

تا خلیج

 

همیشه فارس بماند

 

و برادران تو

 

باساژهای تازه بزنند

 

زمین های تمبک و اختر را بخرند

 

وبرادران من

 

با سرفه های خشک

 

خون بالا بیاورند

 

الو ...صدا نمی آید ؟

 

خودت را به کری نزن

 

نگو این بی سیم کار نمی کند

 

نگو صدای مرا نمی شناسی

 

نگو برادران مرا نمی شناسی

 

برادران ئمن در فاو بوکه شمردند

 

برادران تو

 

در کیش اسکناس

 

الو... صدا نمی آید؟

 

همیشه سکوت سرشار ازناگفته ها نیست.

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

تمنا شنبه سیزدهم مرداد 1386 10:32 قبل از ظهر                 

این هم غزلی دیگر از کتابی که گفتم

                      تمنا

ای آتشی که ریخته در جان خرمنی

                                          یک شب چرا به گندم من سر نمی زنی ؟

من آن  شبم که ساکت و تاریک مانده ام

                                              تو آفتاب هستی و همواره روشنی   

باآن غرور وناز که در چشمهای تو است

                                             بیهوده گفته ای که به فکر  دل منی

کنج اتاق خسته وغمگین نشسته ام

                                            نه نامه می نویسی ونه زنگ می زنی

آماده ام که سر بسبارم به بای تو

                                            آماده ای که گل به مزارم بیفکنی ؟

مثل همیشه قافیه ی شعر من شدی

                                               بس شعرهای من همه هستند خواندنی

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه شنبه سیزدهم مرداد 1386 10:24 قبل از ظهر                 

کنار ساعت شماطه دار تنهایی

دلم گرفته از این روزگار تنهایی

دلم گرفته از این روزهای بی تقویم

دوشنبه...جمعه...شنبه...کنارتنهایی

سه شنبه عصرمن واشکهای دلتنگی

دو کوچه مانده به باران قرار تنهایی

دوپیچ آن طرف ازساعت نیامدنت

دو گام دورتر از انتظار تنهایی

سه شنبه عصرتوناگاه می رسی ازراه

دچار یک تب عاشق دچارتنهایی

ومی نشینی مثل دل شکسته من

به روی صندلی چرخدار تنهایی....

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |

رباعی شنبه سیزدهم مرداد 1386 10:22 قبل از ظهر                 

ناز تو و نغمه تو بر آوازه است

غم های تو نیز تلخ و بی اندازه است

ماهی است لبان تو و ماهی را هم

هر وقت که از آب بگیری تازه است

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |