تبليغاتX
باچتری از باران و دلتنگی
Home        Archive        Support        Mail        Blogfa        Free Temp        
یکشنبه ششم آبان 1386 11:33 قبل از ظهر                 

خاطره چشم بندری

 

                            تقديم به همه ي کودکاني که منتظر بازگشت پدرانشان هستند                                            

 

 

اين روزها به ياد توام جور ديگري

 

يک جور شاعرانه، يک جور بهتري

 

عشقي نشسته است به جان شکفته ام

 

اصلاً نمي شود که از اين عشق بگذري

 

آهسته از حوالي من رد شدي که بعد

 

خيره شوم به چشم تو هر چند سر سري

 

خيره شدم نمي شوم اصلاً مهم نبود

 

چشمي نبود تا که بخواهي بياوري

 

با عينکي سياه گذشتي ... گذشته است

 

از خاطرم ... چه بود در آن چشم بندري

 

که ناگهان مرا به نگاهت گره زدند

 

که ناگهان ترانه شد هر چه دري وري

 

گفتم چقدر چشم تو مثل پدر ... پدر!

 

برگشت چشم هاي تو اما پدر نبود

 

برگشته ام به خانه هوا شاعرانه نيست

 

در مي زنند ... هيچ کسي پشت در نبود

 

يک قار قار دور سرم چرخ مي خورد

 

اين بار هم کلاغ محل خوش خبر نبود

 

هي فکر مي کنم به تو و اين که در سرت

 

اصلاً خيال رفتن و فکر سفر نبود

 

اما تو رفته اي و در اين خانه هيچ نيست

 

نه عطر چفيه اي، نه صداي کبوتري

 

يک گوشه من گرفته و تنها و دربه در

 

يک گوشه چشم هاي نخوابيده ي پري

 

من هيچ، من که مرد شدم، کودکي بزرگ

 

اما خودت بگو دل تنهاي دختري ...

 

بابا درست نيست براي فريب من

 

هر مرد را به شکل خودت در بياوري

 

اما گذشت خاطره هاي بدون تو

 

اما گذشت خاطري چشم بندري

 

حالا نشسته ام که تو با عينکي سياه

 

يک بار ديگر از بغل کوچه بگذري.

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |