تبليغاتX
باچتری از باران و دلتنگی
Home        Archive        Support        Mail        Blogfa        Free Temp        
ناگهان چقدر زود جمعه یازدهم آبان 1386 2:15 بعد از ظهر                 

سه شنبه هشتم آبان است  روز بسیج دانش آموزی و من تازه صبحگاه مدرسه ام را تمام کرده ام. در مورد شخصیت شهید فهمیده حرف زده ام و باور کنید بی اغراق کلامم را با این دو بیتی قیصر امین پور به پایان برده ام:

تو همچون غنچه های چیده بودی

که در پر پر شدن خندیده بودی

مگر راز حیات جاودان را

تو از فهمیده ها فهمیده بودی

حالا در هنرستان کاردانش ابوریحان بیرونی آبدان هستم و می روم تا به بقیه ی کارهای پرورشی رسیدگی کنم که آهنگ دلنشین SMS موبایل در گوشم طنین می اندازد شاید خبر تازه ای، لطیفه ای، پیغام شادی بخشی و ... باشد آن را می خوانم از هاشم کرونی شاعر و روزنامه نگار شیرازی است، کوتاه و مختصر ( قیصر شعر ایران هم رفت) شوکه می شوم سقف دفتر نزدیک است روی سرم خراب شود خبر را  اول از همه به مدیر آموزشگاه که ابراهیم درویشی شاعر خوب همشهری است می دهم خیلی دلگیر می شود. بعد به سید مرتضی کراماتی زنگ می زنم او حالش از ما خیلی خرابتر است. هنوز باور نمی کنم که ناگهان چقدر زور دیر شده باشد آخر همین دیروز عصر به واسطه ی مطلبی به خلیل عمرانی در تهران زنگ زده بودم و او خبر از دفاعیه ی داده بود که ظهر همان روز در مورد ( غزل عاشقانه بعد از نیما) از پایان نامه اش کرده بود استاد راهنما نیز قیصر بود که در جلسه حاضر شده بود، درنگ نمی کنم به عمرانی زنگ می زنم که البته دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است به کرونی زنگ می زنم خبر را تایید می کند و اینکه صبح اول وقت آرش شفاعی و محمد جواد آسمان برایش SMS کرده اند نا خودآگاه چشمم خیره می شود به شعاری که در اول سال تحصیلی تایپ کرده بودم و زده بودم بالای در دفتر شعار که نه شعری ماندگار از قیصر که آدم را می برد به حال و هوای کودکی ( روز اول لاله ای خواهم کشید _ سرخ بر تخته سیاه مدرسه ) و بعد سیل پیام های کوتاه تسلیت است که روانه می شود .

ذهنم را دوره می کنم و برمی گردم به اولین دیدار با او فکر می کنم مهر 74 است جشنواره شعر دفاع مقدس در اصفهان من به اتفاق سید مرتضی و عبداله علیپور شاعر و خطاط کنگانی در این جشنواره شرکت کرده ایم قیصر با خانواده اش آمده است سید مرتضی چند تایی عکس به یادگار می اندازد و چه شب زیبایی است و بعد قیصر چند تا غزل می خواند :

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

گواهی خواهید اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

این غزل را برای اولین بار است که می شنوم و چقدر به دلم می نشیند .

بعد دوباره اردیبهشت 77 شیراز با همه زیبای هایش مرا به دیدار دوباره با قیصر فرا می خواند به اتفاق قزوه آمده است تا با خسرو قاسمیان و دکتر حسنلی داوری شعر دانشجویان ایران را بر عهده بگیرند و البته من نیز در قالب دانشجو در این مسابقات شرکت کرده ام بحث در مورد جوانی است که آن روزها رباعی می سرود و چه زیبا می سرود ایرج زبردست. قیصر نکات ارزنده ای را گوش زد می کند و جمع نیز سراپا گوش اند به کنارش می روم غزل می خوانم و او مرا تشویق می کند و البته این تشویق زمانی بیشتر می شود که می شنود جنوبی ام.

خبر تصادفش را شنیده بودم و اینکه بعد از تصادف کمتر در محافل ادبی آفتابی می شود و با بیماری های مختلف قلبی، عروقی و کلیوی دست پنجه نرم می کند و اینکه پیر تر شده است و شکسته تر و انگار حتی شوقی برای ماندن ندارد.

به سرغ وبلاگم می روم پر از پیامهای تسلیت است و البته حمید زارعی دعوتم می کند تا در نشست ادبی روز دوشنبه در مورد شعر و شخصیت قیصر در خورموج شرکت کنم

چهارشنبه نهم آبان است حال خوشی ندارم موبایلم زنگ می زند گوشی را بر می دارم سید وحید سمنانی شاعر خوب اسلام شهری است با بغض حرف می زند ( حیدر جان الان قیصر دقیقاً روبه روی ماست در مراسم تشییع جنازه زنگ زده ام که برای آخرین بار با او خداحافظی کنی) ناخود آگاه باران اشک است که از ابر چشم هایم نم نم می بارد به یاد این شعر قیصر می افتم :

خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي بالهاي استعاري

 

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگاني، زندگي های اداري

 

آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري

 

با نگاهي سر شکسته، چشمهايي پينه بسته

خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

 

صندلي هاي خميده، ميزهاي صف کشيده

خنده هاي لب پريده، گريه هاي اختياري

 

عصر جدول هاي خالي، پارکهاي اين حوالي

پرسه اي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

 

رونوشت روزها را، روي هم سنجاق کردم:

شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري

 

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

 

روي ميز خالي من، صفحة باز حوادث

در ستون تسليتها، نامي از ما يادگاري

 

عبداله رئیسی تلفن می زند تا مطلبی را در مورد شعر و شخصیت قیصر بنویسم احساس حقارت می کنم آنقدر کوچک هستم که نتوانم چیزی بنویسم جزء این حرف های پراکنده و می نویسم:

سه شنبه هشتم آبان است...

نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |