«
نگاه در ناگهان »اي شهر اي سكوت در آتشفشان رها
لبخند مي زني به تمام جهان رها
از خاك كوچه هاي تو خورشيد مي چكد
هر گوشه گوشه ات شده يك آسمان رها
مثل صداي روشن الله اكبرت
بين مناره هاي تو بوي اذان رها
فردا گواه تازه اي از غربت توأند
اين پاره هاي مانده که از استخوان رها
ديروز بال هاي تو مي سوخت در سكوت
فردا ولي صداي تو در بيكران رها
فردا پرنده عشق غزل آسمان درخت
فردا نگاه آينه در ناگهان رها
«
هشت خوان حماسه »سهم من از تمام غزل هاي روبرو
يك تكه استخوان شكسته است در گلو
تو مثل باد تا لب باران وزيده اي
من مثل يك پرنده كه در حال جستجو
با من كه در زمينه ي ترديد مانده ام
حرفي بزن چكيده اي از آسمان بگو
اين نامه ها ادامه ي فريادهاي توست
پژواك عاشقانه ي يك فصل آرزو
يك آرزوي سرخ كه در سينه ي زمين
با سبز هاي تازه شكفت از هزار سو
مي خوانم از ترنم پيشانيت نماز
مي گيرم از زلال غزل خوانيت وضو
از هشت خوان حماسه گذشتيد و ما هنوز
در ابتداي حادثه با شرم روبرو
...
