مثل پرنده ها
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
9:25 قبل از ظهر
آب آمد و کنار لبان تو ايستاد
شرمنده شد توان خودش را به آب داد
يک آبشار دور دهان تو چرخ زد
يک لحظه خيره ماند به آن برق امتداد...
که در نگاه روشن تو بي قرار بود
مثل پرنده هاي پر از رعد و برق و باد
با يک سکوت خيره به دست تو بغض بغض
با يک نگاه خيره به رزم تو شاد شاد
بعد از شب وداع تو تقويم لحظه ها
مثل غروب بود در آن شور بامداد
از آن همه حماسه فقط مشک تشته اي
مانده است بين غربت نيزارها به ياد
مي خواستم که دست تو مشق شبم شود
باران نشست بر تب پيشاني مداد
