قهوه خانه
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
11:31 قبل از ظهر
به روح پدرم که سبز بود و سترگ
این روزها که می گذرد عاشقانه نیست
گل نیست ، عطر نیست ، غزل نیست ، شانه نیست
این روزها که می گذرد در دل کسی
از اتفاق سبز شکفتن نشانه نیست
من هستم و خیال تو وحرفهای تو
با یک دل گرفته که در آن بهانه نیست
گفتی ز شهر عشق سفرکن ، نمی شود
( بحری است بحر عشق که هیچش کرانه نیست )
* * *
این روزها پدر! تن این شهر خسته است
چیزی به جز دروغ به ذهن زمانه نیست
خالی است بندر از تو قلیان و طعم چای
یاد تو روی صندلی قهوه خانه نیست
تو نیستی پدر...

