نامه
حيدر سلام، حال شما خوب است حال دل مرا که نمي داني
اين روزها که مي گذرد بد نيست تنهايي و سکوت و پريشاني
من را ببخش اينکه تو را امشب با نام کوچکت به دلم گفتم
اين روزهاي دلهره آور را پيش دلي شکسته نمي ماني
آسوده خواب رفته اي يا اينکه قلبت به فکر مردم اين شهر است
بندر ولي شکسته و نا آرام دريا ولي گرفته و طوفاني
تقويم هاي کهنه ورق خوردند: ديروزهاي خاطره و زيبا
امروزهاي حسرت و بغض آلود فرداهاي ابري و باراني
ديشب کسي به هيأت فرماندار در خوابهاي مضطربم چرخيد
گفتم: چقدر خاکي و مردمدار گفتم: چقدر روشن و نوراني
تو آن ستاره اي که شب ما را روشن شبيه آيينه ها کردي
اما غبار آينه را پوشاند تاريک شد هواي غزلخواني
اين نامه هم سکوت، خداحافظ، من آه ...، من شکسته دلي، من اشک
اما به رنگ خاطره اي روشن در قلبها هميشه تو مي مانی

