دریغ
شنبه نهم آذر 1387
4:24 بعد از ظهر
به بسیجیان سلحشور
چه روزها که نگاهت به آسمان نرسيد
کناره بودي و بالت به بيکران نرسيد
برادران تو رفتند تا نهايت نور
دريغ پاي تو حتي به نردبان نرسيد
پرنده ها که گذشتند از پر آنها
به جز پلاکي و يک تکه استخوان نرسيد
کنار ثانيه ها ساعت از نفس افتاد
به پر شتابي پروازها زمان نرسيد
زمين نخواست که باران تو را درخت کند
نشسته بودی و از ابرها نشان نرسيد
ترانه هاي تو جا ماند در تب ترديد
ولي تمام غزلها به عاشقانه رسيد ...
