تبليغاتX
باچتری از باران و دلتنگی
Home        Archive        Support        Mail        Blogfa        Free Temp        
جنگ وصلح سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 1:8 قبل از ظهر                 
 

روی ویلچری

روبروی خانه مان نشسته ام

حرف های دیشب زنم

مرا عذاب می دهد :

( باجناقتان

سمند ثبت نام کرده است )

بعد بیست سال

حرف های خواهرش

زهره را دوباره خام کرده است

یک الاغ خسته و مریض

در کنار جوی آب کوچه

لنگ لنگ می دوید

داشت روزنامه ای را که شعر تازه ی وزیر اقتصاد

چاپ کرده بود

تند تند می جوید

       *

گیج ومنگ  فکر می کنم

بی خیال باجناق

بی خیال روزنامه و الاغ

بی خیال شعر تازه ی وزیر اقتصاد

بی خیال ابر و باد

من به جنگ فکر می کنم !
نوشته شده توسط حیدر منصوری | موضوع: | لينک ثابت |