حسود
جمعه یکم آبان 1388
8:38 بعد از ظهر
حسود
بهشت بین همین سیب های سرخ روان است
درست زیر همین شاخه پایتخت جهان است
درست زیر همین گونه ها بهشت برین است
درست پشت همین پلک باغ های جنان است
نه از هرات وبخارا ، نه از حوالی خوارزم
همیشه باد خنک از تبسم تو وزان است
چقدر تا تو دویدم ، ببین که غرق امیدم
نگو که موی سپیدم ، نگو چنین و چنان است
دوباره شهر و تماشا تو دلبرانه به هر جا
نچرخ این همه زیبا ! ببین ... دلم نگران است
هزار چشم به شیشه ، هزار چشم ... نه ... تیشه !
من آن حسود همیشه ... خدا کند که نیایی !
